عشــــق شــوری در نـهاد ما نهاد
جان ما در بوتــهی ســـــودا نهاد
گفـتوگویـی در زبـان ما فــــکند
جســـتوجویی در درون مـــا نهاد
داســتان دلبـــــران آغــــاز کرد
آرزویـــــی در دل شیــــــدا نهاد
قصّــــه خـــوبان به نوعی بازگفت
کاتشـی در پیــر و در برنـــا نهاد
عقل مجـــنون در کــف لیلی سپرد
جان وامـــق در لـب عـــذرا نهاد
بهــر آشــــوب دل ســـودائیان
خــال فتنــه بـر رخ زیبـــا نهاد
وز پــی بـــرگ و نــوای بلبلان
رنـگ و بـویـــی در گل رعـنا نهاد
دمبــدم در هـــر لباســی رخ نمود
لحــظه لحــظه جای دیگــر پا نهاد
فتنـهای انگیــخت شــوری درفکند
در سـرا و شــهر ما چــون پا نهاد
بر مثال خویشتـــن حرفی نــــوشت
نام آن حــــرف آدم و حــــوا نهاد
شــور و غــوغایی بــر آمد از جهان
حسـن او چــون دست در یغما نهاد
چـون در آن غـوغـا عراقی را بدید
نام او ســر دفتـــر غـوغـا نهاد
***
فخرالدین عراقی
(تولد: 610 ه.ق. در کمجان همدان، درگذشت: 668 ه.ق. در دمشق)
Link
|
پیش از خزان به خاک فشاندم بهار خویش
مردان به دیگری نگذارنـد کار خویش
چون شیشـۀ شکستـه و تاک بریده ام
عاجز به دست گریـۀ بی اختیـار خویش
از وقت تنگ، چون گل رعنا درین چمن
یک کاسه کرده ایم خزان و بهار خویش
انجم به آفتـاب، شب تیره را رسـاند
دارم امیـدها به دل داغـدار خویش
سنگ تمام، در کف اطفال هم نماند
آخر جنون ناقص ما کرد کار خویش
دایم میانۀ دو بلا سیـر می کنـد
هرکس شناخته است یمین و یسارخویش
صائب چه فارغ است ز بی برگی خزان
مرغی که در قفس گذراند بهار خویش
***
صائب تبریزی
(تولد: حدود 1000ه.ق. در تبریز، درگذشت: 1087ه.ق. در اصفهان)
Link
|
باز آمدیم و شوق تو در دل همان که بود
وز گریه پا به کوی تو در گل همان که بود
باز آمدیم و شوق همان آرزو همان
سودا همان، تصور باطل همان که بود
هجران کشنده، عشق همان دشمن قدیم
نومید از وفای توام دل همانکه بود
کردم سفر و لیک نبردم رهی بهدوست
آوارۀ جهانم و منزل همان که بود
تو در خیال بردن جان شرف هنوز
آن سادهدل ز فکر تو غافل همانکه بود
***
شرف قزوینی
(تولد: 912 ه.ق. در قزوین، درگذشت: 968 ه.ق. در قزوین)
Link
|
باغهستی نیست جز رنگی که گرداند عدم
ما و این پرواز تا هرجا پرافشاند عدم
چون سحر نشو و نماها یک قلم ساز هواست
زین چمن بیش از نفس دیگر چه رویاند عدم
قاصد ملک خیالام، از تک و پویام مپرس
هر کجایم میفرستد باز میخواند عدم
گرد وهمیآشیان در بال عنقا بستهام
آه از آن روزی که بر ما دامن افشاند عدم
خواه عشرت، خواه غم، خواهی خزان، خواهی بهار
هر چه پیش آید خیال است آنچه پس ماند عدم
گفتوگو بسیار دارد آن دهان بینشان
هوش معذور است اینجا، تا چه فهماند عدم
یک نفس اظهار و یک عالم غبار ما و من
چشم ما زین بیشتر دیگر چه پوشاند عدم
ما و من چیزی نکرد انشا که باید فهم کرد
مینویسد هستیام سطری که میخواند عدم
***
بیدل دهلوی
(تولد: 1054ه.ق. در عظیم آباد، درگذشت: 1133ه.ق. در دهلی)
Link
|
قاصد آمد گفتمش آن یار سیمین بر چه گفت؟
گفت با هجرم بسازد، گفتمش دیگر چه گفت؟
گفت دیگر پا ز حد خویش نگذارد برون
گفتمش جمع است از پا خاطرم، از سر چه گفت؟
گفت سر را بایدش از خاک ره کمتر شمرد
گفتمش کمتر شمردم، زین تن لاغر چه گفت؟
گفت جسم لاغرش را از تعب خواهیم سوخت
گفتمش من سوختم، در باب خاکستر چه گفت؟
گفت خاکستر چو گردد خواهمش بر باد داد
گفتمش بر باد رفتم، در حق محشر چه گفت؟
گفت در محشر به یک دم زندهاش خواهیم کرد
گفتمش من زنده گردیدم، ز خیر و شر چه گفت؟
گفت خیر و شر نباشد عاشقان را در حساب
گفتمش این هم حسابی، با لب کوثر چه گفت؟
گفت با ما بر لب کوثر نشیند عاقبت
گفتمش گر عاقبت این است زین بهتر چه گفت؟
گفت دیگر نگذرد در خاطرش یاد عظیم
گفتمش دیگر بگو، گفتا مگو دیگر چه گفت !
***
عظیمای نیشابوری
(تولد: اواسط قرن یازده ه.ق. در نیشابور، درگذشت: 1110ه.ق. (به احتمال در مشهد))
Link
|
چنين شنيدم که لطف يزدان به روی جوينده در نبندد
دری که بگشايد از حقيقت بر اهل عرفان دگر نبندد
چنين شنيدم که هر که شبها نظر ز فيض سحر نبندد
ملک ز کارش گره گشايد فلک به کينش کمر نبندد
دلی که باشد به صبح خيزان عجب نباشد اگر که هر دم
دعای خود را به کوی جانان به بال مرغ سحر نبندد
اگر خيالش به دل نيايد سخن نگويم چنان که طوطی
جمال آيينه تا نبيند سخن نگويد خبر نبندد
ز تير آه چو ما فقيران شود مشبّک اگر که شبها
فلک ز انجم زره نپوشد قمر زهاله سپر نبندد
بر شهيدان کوی عشقش به سرخ رويی علم نگردد
به رنگ لاله کسی که داغ غمش به لخت جگر نبندد
کجا تواند كسی درين ره دم از مقامات عاشقی زد
هر آن که نالد به ناله نی چو نی به صد جا كمر نبندد
***
صفای اصفهانی
(تولد: 1269ه.ق. در فريدن اصفهان، درگذشت: 1323ه.ق. در مشهد (مدفن: حرم رضوی)).
Link
|
گزيده ای ترکيب شده از دو غزل بيدل
نور جان در ظلمت آباد بدن گم کرده ام
آه ازين يوسف که من در پيرهن گم کرده ام
چون نم اشکی که از مژگان فرو ريزد به خاک
خويش را در نقش پای خويشتن گم کرده ام
از زبان ديگران درد دلم بايد شنيد
کز ضعيفی ها چو نی راه سخن گم کرده ام
ای تمنا ! نوحه کن بر کوشش بی حاصلم
جست و جو ها دارم اما يافتن گم کرده ام
روز و شب خون می خورم در پرده بی طاقتی
گفت و گوی لالم و راه دهن گم کرده ام
شوخی پرواز من رنگ بهار ناز کيست؟
چون پر طاووس، خود را در چمن گم کرده ام
يافتن گم کردنی می خواهد، اما چاره نيست
کاش گم گردم، چه سازم ؟ گم شدن گم کرده ام
چون نفس از مدعای جست و جو آگه نی ام
اين قدر دانم که چيزی هست و من گم کرده ام
بيدل، از درد بيابانْ مرگیِ هوشم مپرس
بيخودی می داند آن راهی که من گم کرده ام
***
بيدل دهلوی
(تولد: 1054 ه.ق. در عظيم آباد، درگذشت: 1133 ه.ق. در دهلی)
Link
|
گفتا: تو از کجايی کآشفته می نمايی؟
گفتم: منم غريبی از شهر آشنايی
گفتا: سر چه داری کز سر خبر نداری؟
گفتم: بر آستانت دارم سر گدايی
گفتا: کدام مرغی کز اين مقام خوانی؟
گفتم: که خوش نوايی از باغ بينوايی
گفتا: به دلربايی ما را چگونه ديدی؟
گفتم: چو خرمنی گل در بزم دلربايی
گفتا: چرا چو ذره با مهر عشق بازی؟
گفتم: از آن که هستم سرگشته ی هوايی
گفتا: من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم: به از ترنجی ليکن به دست نايی
گفتا: بگو که خواجو در چشم ما چه بيند؟
گفتم: حديث مستان سرّی بود خدايی
***
خواجوی کرمانی
(تولد: 689 ه.ق. در کرمان، درگذشت 753 ه.ق. در شيراز)
Link
|
همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويی
چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويی؟
به ره تو بس كه نالم ، ز غم تو بس كه مويم
شده ام ز ناله نالی، شده ام ز مويه مويی
بنموده تيره روزم ستم سياه چشمی
بنموده مو سپيدم صنم سپيد رويی
همه خوشدل اين كه مطرب بزند به تار چنگی
من از آن خوشم كه چنگی بزنم به تار مويی
چه شود كه راه يابد سوی آب تشنه كامی؟
چه شود كه كام جويد ز لب تو كامجويی؟
همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه بنشين كنار جويی
ز چه شيخ پاكدامن سوی مسجدم نخواند
رخ شيخ و سجده گاهی، سر ما و خاك كويی
بشكست اگر دل من به فدای چشم مستت
سر خمّ می سلامت، شكند اگر سبويی
***
فصیح الزمان رضوانی
(تولد: 1240 ه.ق. در فسا، درگذشت: 1324 ه.ق. در تهران)
Link
|
نه همین می رمد آن نو گل خندان از من
می کشد خار در این بادیه دامان از من
با من آمیزش او، الفت موج است و کنار
روز و شب با من و پیوسته گریزان از من
قمری ریخته بالم ، به پناه که روم؟
تا به کی سرکشی ای سرو خرامان از من؟
به تکلم، به خموشی، به تبسم، به نگاه
می توان برد به هر شیوه دل آسان از من
نیست پرهیز من از زهد، که خاکم بر سر
ترسم آلوده شود دامن عصیان از من
گر چه مورم، ولی آن حوصله را هم دارم
که ببخشم، بود ار ملک سلیمان از من
اشک بیهوده مریز این همه از دیده کلیم
گرد غم را نتوان شست به طوفان از من
***
کلیم کاشانی
(تولد: حدود 990ه.ق. در همدان، درگذشت: 1061ه.ق. در کشمیر)
Link
|